|
|
...به من گوش بسپار ...روایت امروز ، لحظه هایی است از زندگی ........لحظه هایی از امروز و دیروز صدای خنده های شاد ندا گاهی آنچنان در گوشم زنگ می زند که هراسان و با بُغض از جا برمی خیزم ، پدرم می گوید سعی کن کمتر به گذشته فکر کنی ...اما چگونه؟!!! من چگونه می توانم .... پدرم هم دروغ می گوید !! چیزی را از من می خواهد که خود نتوانسته انجام دهد ؛ نشان به آن نشان که بارها سر زده او را با دیدگان پراشک بر بالین ندا دیده ام ....نه نمی شود ! خاطرات گذشته در جَنین حافظه محفوظ است ...هرگز...هرگز محو نخواهد شد . ندا نیمی از خود من بود و اینک نیمی از من در کنار ندا خفته و این منی که اینک هستم یلدایی با شبهایی تاریکتر و بس طولانی تر و پُر اضطرابتر از شبهای یلدا !!!..... تقصیر از من و تو نبود ، تقصیر از روزگار بود که چنین کرد ، تقصیر از شبهای ظالم و سیاه بود که روشنایی ها را از ما گرفت . من تو را لعنت کنم زمین ...من تو را لعنت کنم فلک ...باز به نا کجا آباد خواهم رسید زیرا که شما خود لعنت شده روزگار هستید ...پس تو را لعنت خواهم کرد روزگار! و شکایتت را نزد خدا خواهم کرد و خوب می دانی که شکایتم نزد خدا بی پاسخ نخواهد ماند که تو خود نیز لعنت شده ی خدا هستی !!!!!! و من اینک اینجا با روزها و شبهایی خالی و سرد به خدا دخیل بسته ام و تنها دلخوشیم خاطرات تلخ و شیرین گذشته است ....صدای محزون آهنگ مورد علاقه من و ندا به گوشم می رسد ...ای شکسته ....تو شکستی ....مویه کردی ، غصه خوردی ...از ته دل گریه کردی و باز خاطرات دستم را می گیرند و با خود به دنیا یشان می برند ..............دو سال پیش بود که ندا دچار نا رسائی کلیه شد ، دکتر همان روز نخست با دیدن جواب آزمایشها هیچ پاسخ امیدوار کننده ای که حاوی بهبود ندا با مصرف دارو باشد به ما نداد در عوض گفت که با دارو از کار افتادن کامل کلیه ها را فقط می توان یه مدت به تآخیر انداخت و بعد از آن مدتی دیالیز و در نهایت پیوند کلیه !.....چه تلخ بود شنیدن این حقیقت ...چه سخت بود دیدن اشک بی گناه و معصوم ندا ...حق داشت گریه کند ...جوان بود ...زیبا بود ...آرزوهای دور و دراز و قشنگ داشت ....معصوم بود پاک بود .........سزاوار نبود این درد برای او ....سزاوار نبود !...من اینرا وقتی تنها شدم به فریاد به خدایم گفتم اما مادرم بود که در آغوشم گرفت و با گریه از من خواست که توکل به خدا داشته باشیم ، او بود که گفت هرگز مقابل دیدگان ندا اشک نریزیم و در برابر او نقاب خنده بر چهره بزنیم و نگذاریم هرگز بابت بیماریش غصه بخورد ...مادرم ! این اسطوره صبر و بردباری .....و من کردم آنچه را که مادرم گفت ...با ندا بودم هر لحظه ...با خنده هایش خندیدم و با اشکهایش بُغض کردم لیک آنرا فرو داده و به دلداریش پرداختم...شبها فقط ما هر دو بودیم که تا نیمه های شب گاهی به سقف اتاق خیره می شدیم و گاهی درد دلهای شبانه و گاه صدای ریز خنده هامون که مامان و بابا رو بی خواب و اونا رو به اتاق ما می کشوند تا گوشزدمان کنند ...یواشتر !!!!!!!!....و فقط ما هر دو بودیم که با شیطنت خود را به خواب می زدیم .....چه روزایی داشتیم !!!....هر ماه به دکتر رفتن ...هر ماه در خیابانهای شیراز قدم زدن ...سرمای زمستانها ،گرمای تابستانها ...زیر برفها و بارانها ...میان جاده ها ...خنده ها و غصه ها....همه و همه ....چگونه از یاد ببرم؟!! گاه که موقعیت رفتنم با ندا به شیراز جور نمی شد تا رفتن و بازگشتن آنها در آن چند روزه هزاران بار می مردم و زنده می شدم ...از لحظه حرکت گوشی در دست من بود و هر بار جواب می شندیم که «مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد» تا آن لحظه که عاقبت صدای آرام و قشنگ ندا به گوشم برسه و اطمینان بده که به سلامت رسیده اند .....چه لحظاتی بود!...دو سال همچو برق و باد با خنده ها شادی ها ، اشکها و غصه ها گذشت تا ندای خوب من به مرحله دیالیز رسید...آخر خط و پایان هر چه امید که تا آنزمان برای شفا و بهبود ندا و نرسیدن او به مرحله دیالیز و پیوند کلیه داشتیم....اما باز مادرم ....آن مهربان با دلی پر غصه اما صبور بود که گفت همه اینها امتحان الهیه ، منبه خدا توکل کردم ...و اما روز نخست دیالیز شدن ندا ...چگونه از یاد ببرم با بدرقه اشک مادرم راهی شدیم ، یک به یکبا پرسنل بخش دیالیز آشنا شدیم اول از همه آقای احمدی بود که دستش را برای باب آشنایی به طرفمان دراز کرد و من و ندا رو دچار تردید نمود او وقتی که تردید و مکث ما رو دید با همان حالت شوخ خود دستش را عقب کشد و گفت: احمدی هستم !!و من قبل از آنکه او خود را معرفی کند روی جیب روپوش او خوانده بود«محمد احمدی- کارشناس پرستاری» مردی مهربان که پدر و مادرش شمال و خود به تنهایی اینجا زندگی میکرد ....و به زودی او نیز چون من مونسی شد برای ندا تا با حرفهای امیدوار کننده اش غصه ها را از ندا دور کند و به او بفهماند که بیماریش چندان سخت نیست و با پیوند کلیه او نیز به زندگی سالم با ز می گردد ....آقای احمدی ندا را با همسن و سالهای خودش که بیماری مشابه ندا داشتند آشنا کرد و ندا عاقبت دیگر مریضی خود را پذیرفته و دیگر غصه دار نبود ....اصلآ هر کسی که او را می دید باور نمی کرد بیمار باشد! هر هفته دو بار دیالیز شدن ندا به مدت سه ساعت ....سه ساعت کنار تخت او نشستن و با او از هر دری سخن گفتن و گاه حضور احمدی و شوخی ها و سر به سر گذاشتنهای او و خندانیدن ما.....همه روزگاری شده بود که ما داشتیم ....وقتی دیالیز تمام می شد و به خونه بر می گشتیم به محض خروج از بخش می دیدم که ندا هوای تازه بیرون را نفس می کشد و چگونه پر از حس بودن می شود ! یکماه از آن لحظات گذشته بود ...همه ما برای پیوند کلیه ندا عجله داشتیم اما دکتر گفته بود حد اقل باید تا چهار ماه ندا دیالیز بشه تا بدن او آمادگی پیوند رو پیدا کنه ...اما قرار بود بعد از عید برای آزمایشات مقدماتی راهی شیراز واسه همیشه شویم .....اما افسوس که .....بهار آمد و عید شد ....چند روز قبل از آن به ما گفته بودن ششم عید بخش دیالیز تعطیل است و چون یه نوبت از دیالیز ندا همون ششم عید می افتاد پرسنل بخش اعلام کردند که روز بعد یعنی هفتم برای دیالیز برویم.....هفتم عید هم ما طبق روال همیشه رآس ساعت همان 5 بعد از ظهر راهی بخش دیالیز شدیم اما در آن را بسته دیدیم ...پدرم به در کوبید و یکی از پرسنل آقای اوجی در را گشود و وقتی با حیرت ما مواجه شد گفت ما ساعت 12 ظهر منتظر ندا بودیم ...ندا گفت اما شما نگفته بودید ساعت 12 بیام ،شماره منزل که داشتید زنگ می زدید ...آقای اوجی جوابی نداد اما چون بخش دیگر تعطیل کرده بودن ندا رو دیالیز نکرد حتی با خنده گفت الان که حالت خوبه...برو اگه حالت بد شد بیا اورژانسی دیا لیزت می کنیم .....او بی جا میگفت او باید ندا رو دیالیز می کرد اصلآ وظیفه داشتند ...مسئولیت داشتند در قبال مریضشون ...آنها مریض خاص بودند اما زبان همه قفل بود ...اگر ندا .......وای که اگر ندا فقط دو ساعت هم دیالیز شده بود آن اتفاق شوم نمی افتاد.....ما به خانه بازگشتیم و چه شب خوبی بود آن شب ....چگونه از یاد ببرم من؟!!!!!!....ندا چقدر گفت و خندید ...نمی دانستیم هیچکدوم نمی دانستیم فردا چه سر نوشتی در انتظارشه ....و صبح فردا بود که ندا بعد از بیدار شدن از خواب چند بار نفس عمیق کشید ...پرسیدم ندا حالت خوبه؟ و او در حالیکه می رفت تا دست و صورتش را بشوید به آرامی گفت یه کم نفسم می گیره.....دلشوره دیروز باز به سراغم آمد با عجله به اتاق بابا رفتم و اونو صدا زدم ...تا به ندا رسیدیم او سرگرم خشک کردن صورتش بود که ناگهان به دیوار تکیه داد و باز نفس عمیق کشید ...اما به سختی......بابا که حسابی هول شده بود گفت عجله کن لباس بپوش تا بریم بیمارستان اما ندا دست بابا رو گرفت و با ناله گفت : بابا نمی تونم نفس بکشم.......خدا من چطور اون لحظات رو فراموش کنم چطور آخرین حرف ندا رو که آنطور با ناله سخن گفت فراموش کنم ...این آخرین حرفش هنوز تویه گوشم زنگ می زنه...توان پاهای ندای من فقط تا راهرو خانه مان بود و همانجا بود که زانوهایش سست و نقش بر زمین شد ...جیغ کشیدم و کنارش زانو زدم...من چگونه چهره زیبای او را که برای نفس کشیدن سعی می کرد از یاد ببرم......چگونه از یاد ببرم که دکتر در بیمارستان به محض گوشی گذاشتن روی قلب او سر تکان داد و گفت متآسفم!!!! مگر خدا آن لحظه نظاره گر نبود....چگونه باور کنم ندای خوب من با شوک به دنیا بازگشت....45 روز در ای سی یو و اینک همچنان خفته در خانه ...ندا به علت ایست قلبی و تنفسی آنهم به علت دیالیز نشدن و بالا رفتن سم خون دچار آسیب مغزی شد و اینک اوست که در کما زندگی نباتی در پیش گرفته .....باز هم هفته ای دو بار به بخش دیلیز میره اما خفته در تخت...هنوز هم آقای احمدی کنار تخت او می ایستد اما دیگر چون ما خنده بر لب نمی نشاند تنها با نگاهی خیس اشک به ندا و چشمان اشکبار ما نگاه می کند ...و من ....لعنت می کنم روزگار و آنکسی که بی رحمانه عزیز ما را برای چند ساعت زودتر رسیدن خودش به خانه از زیبائیهای دنیا محروم کرد ...دیگر پرسنل بخش دیالیز می گویند آقای اوجی دچار عذاب وجدان شده و مدتی در مرخصی به سر می برد !!!!!!! شاید....شاید با ندیدن حال و روز زار ما و ندا آندکی راحت باشد اما نزد خدا چه می خواهد بکند ...آیا پاسخگوی کم لطفی که در حق ندای من کرد نیز پیش درگاه الهی خواهد بود ....ما بگذریم؛آیا خدا نیز خواهد گذشت از سر تقصیرات او ...نه هرگز ......و اینک من هستم با دنیای غصه هام و ندای خفته ام و باز آهنگ مورد علاقه مان که هنوزم در کنار بالین او می نشینم و گوش می دهم و به یاد روزهای از دست رفته اشک می ریزم ....تا بداند هنوزم در کنارش هستم و باقی خواهم ماند ....زیرا که ندا نیمی از خود من بود و هست
... ای شکسته ...تو شکستی ...مویه کردی ، غصه خوردی ، از ته دل گریه کردی من باهاتم ...خاک پاتم مثل ماتم تو صداتم ...من رفیق گریه هاتم ... عشق در توست ... شور در توست بی تو من جایی ندارم بی تو فردایی ندارم ... من باهاتم مثل بارون تو چِشاتم مثل غصه تو صداتم ........چون پرنده در هواتم |
|
<$BlogItemCommentCount$> Comments:
<$BlogCommentBody$>
<$BlogItemCreate$>
<< Home