|
|
هر گاه که از داشته ها و نداشته های زندگیم خسته میشم...هر گاه که از باورها و ناباورهای زندگیم بُغض میکنم...هر گاه که ثانیه ها ،لحظات رو در من می کُشند،وقتی که دلم حسابی از باور زندگی می گیره و چشمهام خیال گریه دارند ،آنگاه راهی این دیار می شوم و مینویسم...بی هدف و سر در گم...اما...نوشتن همیشه روحم رو آروم کرده ، حال چه نوشته هام خونده بشن یا خونده نَشن ...مهم اینه که سعی میکنم افکار پریشونم رو با نوشتن کمی سروسامون بدم...چه کنم؟!!!...اگه اینجا ننویسم در دفترم و اگه در دفترم ننویسم با خدایم زمزمه میکنم همه دلتنگیهامو...من!!!...مَنی که اینک واسه یه لبخند کوچک بر لبانم هم به دنبال دلیلم،من که همه لحظه های زندگیم شده انتظار و صبر و صبر...به این سرا کوچ کردم چون نخواستم بی حضور مهربون ندا در اونجا چیز دیگری بنویسم ،خواستم همه این لحظه های تلخ و پر اضطراب اینجا باشه و با اون لحظه لحظه خوشی گذشته هایم ادغام نشه...میخوام همه دلتنگیهام همین جا زمزمه کنم و آنگاه که زمان کوچ این تلخیها و ناباورانه ها فرا رسید من نیز کوله بار غمم رو جمع کنم و برگردم باز به اونجا با یه دنیا ناگفته های پر نشاط.........به راستی این آرزو چه زمانی به حقیقت مبدل خواهد شد از تو برای تو مینویسم تو که چون گُلی هنوز نشکفته پژمُردی تو که تند باد حادثه ، بهار کوتاه لحظات خوش زندگیت را به پائیز مبدل کرد و اکنون با رنج و اندوه به انتظار زمستان نشسته ای تو که در سکوتت ، تنهایی را تجربه میکنی تو که از زندگی و زنده بودن ارمغانی جُز درد و رنج نصیبت نشد همه نوشته هایم برای توست تو که هنوز در باورم نیست که اینچنین معصومانه به خواب رفته ای هیهات.... که دست سرنوشت ، تقدیر او را به تلخی رقم زد هنوز امیدوارم که رحمان بی همتا نظر عنایتی بر او نماید (آمین) |
|
<$BlogItemCommentCount$> Comments:
<$BlogCommentBody$>
<$BlogItemCreate$>
<< Home